نگاهي به شعرهاي بلند “ ارجــا “ و “ پشه باند “
از مجموعه ي ” ارجا ” : سروده ي حسين مزاجي ، انتشارات : چشمه ، تهران - 1389
احمد رضا غفاري
” ارجا ” نام چهارمين دفتر شعر حسين مزاجي است كه توسط انتشارات چشمه در 97 صفحه و شمارگان 1200 جلد ، چاپ و راهي بازار كتاب شده است . اين مجموعه نيز مانند كارهاي قبلي شاعر با اتكا به مضموني خاص سروده شده است ، نخستين كتاب مزاجي – انديشه هاي بنفش – (1) نشان مي دهد كه او شاعري مضمون گراست ، در كتاب انديشه هاي بنفش از “ رنگ ها “ به عنوان مضمون شعر استفاده مي كند ، مزاجي در آثار ديگرش – راز فنا (2) و شعبده باز - (3) نيز با همين شگرد و نگرش به شعر پرداخته است و در مجموعه ي ارجا كه موضوع اين نوشتار است ، شاعر با تكيه بر نوعي شعر پروژه اي كه فضاي غالب آن حيوانات هستند به ارايه ي شعر پرداخته است ، آن چنان كه اين مجموعه را مي توان تحت عنوان شعرهاي حيواني نام گذاري كرد ، ميمون ، زرافه ، اسب ، كرگدن و … وارد فضاهاي شعري مي شوند ، اما پس از ورود به ساحت شعر هر كدام ويژگي هاي خاص خودشان را به نمايش مي گذارند ، همانگونه كه شعر توسعه مي يابد و جهان خود را مي سازد ، حيواناتي با خصلت ها ي منحصر به خود نيز خلق مي شوند ، حيواناتي كه تنها نام شان براي ما آشناست و هنگامي كه خوب نگاهشان مي كنيم ، در مي يابيم كه حضورشان فقط در زيست بوم شعر قابل توجيه است . با اين شگرد اقليمي شكل مي گيرد كه به موازات جهان عيني ما خود را به رخ مي كشد .
در آثار مزاجي مراد از مضمون ، همان معنا و محتوا نيست بل كه حركت زبان و بسامد واژگان است ، چرخش ها و حركت هاي زباني در آثار او حول يك محور ذهني يا عيني مي چرخد كه همين موضوع اشعار او را مانند يك نخ ظريف و باريك به هم مرتبط مي كند .
در مجموعه شعر ارجا چند شعر بلند نيز ديده مي شود ، وجه غالب شعرهاي بلند اين مجموعه علاوه بر حضور كاركترهاي حيواني ، استفاده از فضاهاي اسطوره اي است ، در اين نوشتار دو شعر بلند ” ارجا ” و ” پشه باند ” نقد و باز خواني شده است .
1) ارجا
با نگاهي اجمالي در مي يابيم كه شعريت و جانمايه ي يك شعر تابع استفاده از تمهيداتي مانند پارادوكس ، ابهام ، استعاره ، متافيزيك و ديگر اشكال تخيل است كه شاعر با توجه به توانايي هايش در حوزه ي زبان از آن ها بهره مي برد ، اين تمهيدات به ياري زبان وارد شعر مي شود و به شعريت اثر تداوم مي بخشد ، شاعر در شعر ارجا از تركيب ” وهم و واقعيت” به عنوان مهمترين ويژگي استفاده مي كند ، اين تركيب و هماميختگي در ذهن و زبان شاعر اتفاق مي افتد ، شاعر با ايجاد ارتباطي دو سويه ميان وهم و واقعيت و تبديل آن دو به هم ، خواننده را در يك حالت برزخي نگاه مي دارد ، در وضعيتي ميان خواب و بيداري ، به گونه اي كه خواننده ممكن است هر لحظه ميان يكي از اين دو فضا رها شود ، شاعــر با ايجاد آستانه ي “ وهم/واقعيت” شعر را به پيش مي برد . شناخت مكانيسم چنين آستانه اي در كسب معنا و تاويل شعر بسيار مهم بوده و يك شعر آنگاه به معنا تن در مي دهد كه آستانه ي “ وهم/واقعيت” از ميان برخيزد ، آن سوي تاريكش آشكار شود تا بتوان پا به درون آن نهاد ، در غير اين صورت هيچ گونه فصل مشترك و نقطه ي تلاقي ميان شعر و خواننده حادث نمي شود ، ويژگي بارز شعر ارجا ايجاد و حفظ آستانه ي وهم/واقعيت و تن زدن از فصل مشترك و ايجاد نقطه ي تلاقي با خواننده است .
شعر ارجا در پس يك ساختار كلي و با بهره جويي از زبان ، به نوعي حركتي ضد ساختاري در پيش مي گيرد ، ساختارهاي عادت شده و مالوف را مي شكند و در نهايت به سوي ايجاد يك ساختارغير متمركز و كلي حركت مي كند ، در اين شعر سنت به شكل لايه لايه بر روي هم انباشته مي شود و به صورت روايت ، قصه پردازي ، شخصيت سازي نمود پيدا مي كتد و مدرنيسم با حركتي ساختارشكنانه ميل به ايجاد شعري كاملا انتزاعي دارد ، شعر با همين تمهيدات از فرم هاي گذشته فاصله مي گيرد و به فرمي متغير و كلي تبديل مي شود . شعر ارجا براي رسيدن به اين خصلت با نوعي بازسازي و تخريب آغاز مي شود ، بازسازي يك فرم و يك صدا ، تخريب آن و بازسازي يك فرم و صداي ديگر ، اين اتفاق در تمام آنات شعر خود را نشان مي دهد ، يكباره به سرانجام نمي رسد ، به همين دليل آستانه ي وهم / واقعيت مدام برجسته تر مي شود ، در چنين فضايي نمي توان به انتظار سكون و يا نقطه ا ي آرام در جريان شعر بود . شعر سيل آسا به جلو حركت مي كند و دريافت هاي حسي و عقلاني خواننده را نسبت به دانسته هاي قبلي اش مدام تغيير مي دهد . شعر ارجا با توجه به چند لايه گي اش هم چنان به سوي تشكيل ساختار حركت مي كند . اين شعر در مجموع از چند ساخت واره تشكيل شده است كه هركدام از اين ساخت واره ها در كنار هم به هويت مي رسند .
شعر ابتدا با زباني ساده و روايي آغاز مي شود :
ديروز / در خيابان / ارجا / پادشاه مورچگان / فرمانرواي قلمرو بي آفتاب را ديدم.
زبان شعر زباني كاملا امروزي است ، زباني كه در واقع نماينده ي يك صدا يا يك شخصيت است . اين صدا در بخش هاي ديگر شعر نيز حضور دارد ، زباني ساده كه در بدو شروع به شكل يك گزاره خبري مدخل ورودي شعر را به روي خواننده باز مي كند ، اما از همين آغاز با توجه به حضور شخصيتي غير انساني – ارجا پادشاه مورچگان- فضايي مبهم در برابر خواننده به وجود مي آيد ، اين همان عنصري است كه به شعريت اثر جان مي بخشد و خواننده را بر لبه ي پرتگاه وهم و واقعيت قرار مي دهد .
سپس شعر با ديالوگ ادامه مي يابد ، با اين تغيير ناگهاني ، خواننده از موقعيت نخست به ناگاه فرو مي افتد ، فضا تغيير مي كند و خواننده خود را در يك موقعيت جديد مي بيند ، يعني قبل از آن كه خواننده خودش را بيابد شعر با ايجاد يك مركز تازه و متفاوت خواننده را با يك تعليق و سرگرداني ديگر رو به رو مي كند .
اعليحضرتا ! از آن پناهگاه امن / چرا به اين خيابان پر رفت و آمد آمده ايد ؟
و آنگاه پاسخ در قالب واحدهاي زباني نا آشنا و گنگ به عنوان زبان مورچه شعر را به پيش مي برد ، كه در ادامه زبان هاي فيل ، اجنه و شيطان نيز به آن اضافه مي شود .آفرينش چنين زبان هايي ، ياد آور آن سخن معروف شلي شاعر انگليسي است ، كه مي گفت : “ در جواني عالم جميع انواع سخن به نوعي شعر بود” ، خواننده در تقابل با اين اصوات به جاي رو به رو شدن با واژگان آشنا ، بيشتر با نوعي آوا و موسيقي كه از تكرار واج هاي “ چ “ ، “ ف “ ، “ ج “ و “ ش “ بوجود مي آيد مواجه مي شود . در چنين وضعيتي به نظر مي رسد شاعر به ابتداي جهان برگشته است - در آن سپيده دم عالم كه هنوز زبان مبتلا به تكرار و جوانمرگي نشده بود – و در مواجهه با پيرامونش در حال نام گذاري دگر باره ي اشيا است .
شاعر خود نيز به اين موضوع آگاهي دارد ، به همين دليل منتظر است ، تا شايد “ روزي كه غبارخواني پيدا شود / و رد مور را بردارد / و سراسر آن سطرهاي / بي پايان را بخواند / و زمزمه كند / اين اوراد را / و عطري نابوييده / در هوا / بپراكند “. امـا تا هنگامي كه رد مور برداشته نشود ، شعر هم چنان در ابتداي همان آستانه ي وهم/واقعيت ايستاده و خواننده ناگزير است دست بر اين اوراد بكشد ، تخيلش را رها كند تا بتواند از طريق درك و شهود با شعر به يگانگي برسد .
چبين موزكار چا – چمري چه چي چاچقه چوده چست چرچيان چورچه ها – چورچه چلكه هرجا چرچايي چده چست . چا چنهزارو چشصد و چفتاد چال عمچ .
فما را فراي فان فلبيدم فه فزد فليمان فور فرب و فايگاهي فيش از فا فارد
چه جا جهمت جي زني جاعر / جا را جسوا جي كني / جغروري / به جادميت جد / جغروري
شيلي شر رو شدي شاعر / شليمان شاخته ي شارزوي شماست / شا شر شفسانه ها / شا را شسير شنساني شانمود شنيد
يخش بعدي شعر واگويه است ، اين واگويه مي تواند صداي شاعر يا صداي راوي باشد ، حتا مي تواند صدايي باشد كه در پس ذهن شاعر/ راوي پنهان شده است ، اين واگويه ها به نوعي بازنمايي زندگي آدمي است ، حركت از وهم به سوي واقعيت و شاعر / راوي دريافته است كه در اين جهان ، “ اگر نوزادي به سرگرداني تن ندهد / و در ميان گهواره در سرزمين آبي انسان برخيزد / پستانكي در دهانش مي گذارند / و دست نوازش مادرانه بر سر و رويش مي كشند / تا چشم ها را ببندد / و به سرزمين كابوس ها تسليم شود” .
اما اين واگويه نيز در يك موقعيت نمي ماند ، ناگهان از اريكه ي تك گويي و موعظه فرود مي آيد ، تبديل به همهمه مي شود و اين همهمه ديگر از يك دهان شنيده نمي شود ، صدا ديگر ، صداي راوي ، شاعر و يا خواننده نيست ، بل كه اين صدا به طور عام صداي انسان است ، بي نهايت دهان كه با هم زير لب اوراد مي خوانند .
كودكان غنوده / بر گهواره ها / جن هاي نوزاد / كودكان شيطان / ني ني هاي آدميزاد / گهواره آرام نمي گيرد .
نه چون ما كه همگي در گهواره هاي ترديد باليده ايم / پيش از آن كه در شرق انسان قرار يابيم .
حركت آونگ ما را به مقر شيطان برده است / پيش از آن كه شيطان بر ما دست يابد .
جنيان با شوق بازگشتمان را انتظار كشيده اند .
اين ترديد هاي ازلي – ابدي به ناگه به واگويه اي ديگر ، از جنسي ديگر و به آرزويي بس دردمندانه تبديل مي شوند .بدين ترتيب فرايند بازسازي و تخريب ادامه مي يابد و شعر به سوي تشكيل يك ساختار غيرمتمركز و سيال حركت مي كند .
هميشه آرزو داشتم ارجا جايي ميان آب زندگي كنم ، قصري از آبگينه ، رقص ماهيان را ببينم و در حالي كه فنجان قهوه ام را مي نوشم به مرجان هاي كف اقيانوس نگاه كنم ، شهري در اعماق درياها با ديوارهاي آبگينه ، خيابان ها ، بازاره ها و كافه ها
اما اين آرزو هم ديري نمي پايد ، چرا كه آرزو داشتن و آرزو خواستن خود از جنس ترديدي بزرگتر است ، آن هم در روزگاري كه “جهان روز به روز براي جانوران بزرگ خطرناكتر و براي موجودات كوچك امن تر مي شود .” در واقع شاعر با اين تغيير فاز و ايجاد جهش هاي پيوسته در ساختار شعر ، خواننده را در ميان برشهاي زماني – مكاني و صداهاي مختلف هم چنان در يك تعليق گسترده يا همان آستانه ي وهم / واقعيت قرار مي دهد .
همان گونه كه بيان شد شعر ارجا از تركيب وهم و واقعيت شكل مي گيرد ، شخصيت هاي شعر نيز بر اساس همين نگرش خلق مي شوند ، شخصيت هايي كه يك پاي شان در واقعيت است و پاي ديگرشان در وهم ، اين شخصيت ها بيشتر در پس صداهايشان پنهان هستند و خواننده نيز از دست اين شخصيت ها خلاصي ندارد ، گاه با آن ها بيگانه است و گاه با آن ها همذات پنداري مي كند . فرايند ساخت و تخريب در تمام شعر اتفاق مي افتد ، شخصيت ها نيز گاه در اين پروسه به شكل عيني تخريب مي شوند و شعر با عنايت به همين شگرد مي تواند به سمت فاجعه حركت كند .
آن گاه تق تق كفش زنانه اي نزديك شد / و پيش از هر واكنشي ارجا دو نيم شد .
شعر ارجا با اين ويژگي ها ، فضايي مابين طنز و ماليخوليا ايجاد مي كند ، ظنز شعر طرف واقعيت ماجرا است و ماليخوليا بخش وهم آلود شعر را در بر مي گيرد ، اين دو فضا در شعر ارجا همديگر را كامل مي كنند . حاصل اين همنشيني به گونه اي است كه در بعضي مواقع شعر به سوي بي معنايي مطلق حركت مي كند ، اما اين بي معنايي شعر ارجا را صرفا به حوزه متافيزيك پرتاب نمي كند تا شعر كاملا ذهني و انتزاعي شود ، بلكه شعر با استفاده از فرايند بازسازي و تخريب و ايجاد فضاهاي گوناگون و با طنز دروني اش كه درون يكي از همين ساختواره ها شكل مي گيرد ، پرده از زمانه اي بر مي دارد كه در پس آن شاهد انحطاط و ويراني انسان امروز هستيم ، انحطاطي كه گاه با معنا ترين جملات و جدي ترين مفاهيم در آن مي توانند فاقد هرگونه معنا و زيبايي باشند ، در واقع شاعر با درك نوعي ابهام و چندپارگي كه دست آورد زندگي مدرن است سرگشتگي ، تنهايي و از خودبيگانگي انسان معاصر را به تصوير مي كشد و بدين سياق مي توان پذيرفت كه در شعر ارجا معنا به طور كامل محو و نابود نمي شود ، بل كه معنا نيز مانند ديگر عناصر شعر در فضايي مه آلود ، تار و كدر مي شود ، به گونه اي كه گاه خود را نشان مي دهد و گاه پنهان مي شود ، اين بازي در شعر ارجا هم چنان آستانه ي وهم/واقعيت را برجسته ترمي كند ، با اين خصوصيت معنا در آستانه ي ذهن ما قرار مي گيرد و قبل از آن كه با آن درآميزيم ، به ناگه به فضايي ديگر كه ظاهرا به زندگي ما تعلق ندارد پرتاب مي شود . از همين جا ترديدها و پرسش ها آغاز مي شود . اين فضا چيست ؟ چرا در اين فضا دچار سرگرداني مي شويم ؟ آيا شعر ارجا در پي پاسخ گويي به اين سرگرداني ابدي است ؟ يا خود به اين سرگرداني عمق مي بخشد ؟ آيا موفق مي شود براي اين ترديد و سرگرداني پاسخي بيابد ؟ آيا ترسي ازلي – ابدي انسان را در سرزمين آبي به زنجير كشيده است ؟ يا اين ترس زاده ي توهمات انسان است و آيا در اين فضا آرامشي قابل تصور هست ؟ و بي نهايت سوال ديگر در مورد يك امر ناممكن و توضيح ناپذير كه بدون شك براي هيچكدام پاسخي آماده وجود ندارد و يا اگر وجود دارد در ميان سطرهاي ناپيدا جاخوش كرده است ، در ميان سطرهاي پنهان شعر و همين ترديد و ناپيدايي ، شعر ارجا را همچنان در لبه ي آستانه ي وهم/واقعيت قرار مي دهد .
مردگان هم رهايي ندارند / پيش از آن كه موجود زنده شكل بگيرد / پس از آن كه اندامي بر او فرا رويد / و خاك شود و بازيچه ي باد / در اين كره ي زيبا كه خود به سرگرداني محكوم ابدي است .
پزشكي قانوني نظر داده است / اين ضربه ها / بر شقيقه ي مقتول / نمي تواند ضربه هاي يك انسان باشد !
اما فرقي نمي كند / سرخ يا سياه / در پرده پرده ي ظلمت / در اعماق .
شعر ارجا با توجه به وجوه آوانگاردش از نماد پردازي مي گريزد . اگر چه واژگان استعاري هستند ولي ما به ازاي چيزي بيرون از شعر نيستند ، هر واژه در شعر و در يك بافت كلامي تشخص پيدا مي كند و به ناگزير بايد از درون به شعر ارجا نزديك شد . به همين دليل شعر ارجا تكرار دوباره ي قصه ي سيلمان و مور نيست ، سيليمان فقط پادشاه اقليمي است كه در شعر ارجا خلق شده است ، هيچ ارتباطي به سيلمان افسانه ها ندارد ، پس سليمان مي تواند شليمان يا فليمان باشد و يا هر شكل ديگري كه در آرزوهاي ما ساخته مي شود . با توجه به همين نگرش مي توان اذهان كرد كه شعر ارجا در عرصه ي زبان به نوعي بازنمايي مي رسد ، بازنمايي زبان و ساختارهايي كه مدام در حال بازسازي و تخريب هستند ، آنچه در ارجا اهميت پيدا مي كند روايت نيست ، حتا آفرينش زبان گنگ و نامفهوم مورچه و فيل و اجنه و شيطان نيست ، بل كه شكل روايت و تعامل اين اشكال و ساختواره هايي است كه در شعر ارجا كنار هم قرار مي گيرند ، شعر ارجا قبل از آن كه شعري گفتاري باشد ، شعري نوشتاري و فيگورال است و لاجرم براي ورود به ساحت شعر بايد از اشكال رمزگشايي كرد و آستانه ي وهم/واقعيت را از ميان برداشت ، اما اشكال غريبي كه در زبان و در روايت به وجود مي آيد ، مدام اين آستانه را برجسته تر مي كند و لاجرم ورود به ساحت شعر سخت به نظر مي رسد ، در واقع شعر ارجا با تركيب و به هم آميختگي ميان عينيت و ذهنيت ، آستانه ي وهم/واقعيت را در تمام آنات شعر دروني مي كند ، اين وضعيت حاصل برخورد بي واسطه ميان ذهن و زبان شاعر است . اگر چه شعر با زباني روايي و ساده آغاز مي شود ولي اين روال به ناگه در موقعيتي جديد تغيير چهره مي دهد و شكلي تازه دربرابر خواننده قد علم مي كند . به اين ترتيب همان طور كه بيان شد در شعر ارجا چند ساختواره در كنار هم قرار مي گيرند ، ساختواره هايي كه در كنار هم به هويت مي رسند و در نهايت شعر را به سرانجام مي رسانند .
در بخش هايي از شعر ارجا زبان و تركيب هاي زباني جانشين معنا مي شود و حذف معنا ، شعر را به ذات و معناي زبان نزديك مي كند ، با اين تمهيدات شعر چيزي را بيان مي كند كه بيان كردن آن با زبان معمول ممكن نيست ، به عنوان نمونه آنجا كه شعر با زبان مورچه ، فيل ، اجنه و شياطين ادامه مي يابد ديگر با دريافت هاي عقلاني نمي توان به شعر نزديك شد ،در چنين وضعيتي بخش هاي ديداري – شنيداري تخيل خواننده را بيدار مي كند و لاجرم نياز به تفسير و معنا احساس نمي شود ، به تعبير ديگر در اين شعر چون خواننده از طريق زبان هاي نا آشنا و فيگورال به شعر نزديك مي شود خود را در فرايند خلق شعر شريك مي داند و چنانچه دريافتي حاصل شود اين درك و دريافت نتيجه ي حس شهود و تخيل خواننده است و خواننده تنها به وسيله ي شنيدن صداهاي دروني شعر مي تواند با شعر به ارتباطي ارگانيك و مستمر دست يابد ، زيبايي ا ش را بشنود و با آن تركيب شود اما با توجه به تمام اين موارد كه بيان شد ، اين شگرد و نگرش باعث نمي شود شعر ارجا درون خودش بيفتد و به عبارتي تبديل به چاه ويل خودش شود ، بل كه همان طور كه بيان شد شعر با نوعي تخريب و بازسازي و حركت از عينيت به ذهنيت خود را از دام بازي هاي زباني صرف نجات مي دهد .
با توجه به مواردي كه بيان شد مي توان پذيرفت كه ارجا شعري چندفرمي و چند زباني است ، شكست ها و برش هايي كه به طور ناگهاني در شعر ايجاد مي شود خواننده را از يك زمان – مكان به زمان – مكان ديگري پرتاپ مي كند . ساخت كلي شعر با همين منطق پيش مي رود و شعر در مجموع تركيبي است از روايت ، ديالوگ ، زبان هاي غير انساني و واگويه ، اين وضعيت در شعر مدام تكرار مي شود . او در اين شعر با ارائه ي شعري چند فرمي ، چند صدايي و چند زباني سعي در ارائه شعري متفاوت دارد . حساسيت هاي مدرن شاعر در اين شعر با عدول از نگاه دو قطبي به پديده ها و رها كردن شعر در فضايي منعطف و چند بعدي مشاهده مي شود . حتا در بخش هايي از شعر كه شاعر از زبان معمول استفاده مي كند ، كلمات در پي بياني آراسته و فخيم نيستند ، در شعر ارجا زبان در پي اثبات خويش است و لاجرم پيام و معناي شعر همان ساختار كلي شعر است . اگر معنايي كسب مي شود ، اين در نتيجه اتفاق نظري است كه ميان خواننده و شعر به وجود مي آيد وگرنه شعر ارجا به دليل تركيب عميق وهم و واقعيت تبديل به سرزمين و اقليمي شده است كه مي توان به تاويل هاي گوناگوني از آن دست يافت .
در لحن و زبان شعر ارجا ممكن است نوعي جنون ديده شود ، اما در زمانه اي كه شعر مبتلا به تقليد و تكرار شده است و گروهي در پستو هاي ذهن شان در كار تهيه ي يونيفرم براي شعر هستند و اگر امضاي شاعران از زير شعرشان برداشته شود به نظر مي رسد كه تمام شعر ها را يك نفر نوشته است ، همين مجنون نمايي هاملت وار مي تواند بازنمايي شعري باشد كه در زمانه ي ما بس تنها مانده است ، شعري كه انگشت اشاره اش را به سوي “ گلاديوسي نشانه رفته است كه ديگر نه نام عم كه مفهومي است عام “ (4) و لاجرم همين تفرد و تنهايي بدون آن كه در پي كسب منزلتي از پيش تعيين شده باشد ، با زبان هاملت گونه اش پرده از فريب كاري هاي زمان نيز بر مي دارد .
شعر ارجا با توجه به وجوه آوانگاردش به خوبي بيان گر اين نكته است كه هيچ پديده اي به خصوص در حوزه ي هنر نمي تواند فاقد سابقه و ريشه هاي عميق فرهنگي – تاريخي و به تعبيري ديگر خلق الساعه باشد ، از اين منظر مي توان پذيرفت كه يك شعر موفق زاده ي امروز و ديروز نيست ، بل كه حضور آن بيانگر ديرسال بودن ريشه هايي است كه چنگ در اعماق فرهنگ و تاريخ يك سرزمين انداخته اند . اين ديرسالي در زبان ، لحن ، صدا و ديگر عناصر ساختاري شعر خود را نشان مي دهد . به تعبير اوسيب ماندلشتام(5) “ هيچ شاعري در جهان بي ريشه و بي قريحه نيست ، همگي از دور دست ها آمده اند و راهي دوردست ها مي شوند “ (6) به نظر من اين تعبير نه فقط در ارتباط با شاعران بل كه در مورد شعر نيز كاملا درست است . بدون ترديد تمام اشعار خوب از دوردست هاي تاريخ و فرهنگ مي آيند ، پلي ميان ديروز و امروز و فردا ايجاد مي كنند ، روح زمانه را به تسخير خود در مي آورند و آن گاه خود نيز به دوردست هامي روند .
2) پشه باند
” شعر ” پشه باند ” يكي ديگر از شعرهاي بلند مجموعه شعر ارجاست كه بر اساس روايتي از اسطوره ي نمرود سروده شده است اين شعر نشان مي دهد حسين مزاجي با توجه به بازانديشي و بازنگري در اسطوره ها هم چنان در پي ارايه ي شعري متفاوت است او در اين شعر با نگاه كردن به دوردست هاي فرهنگ و تاريخ ، مصالح شعري اش را از ميان اسطوره ها انتخاب مي كند . گفتني است كه اين انتخاب صرفا يك بازخواني ساده نيست ، بلكه مصادره ي خلاق شاعر از اسطوره هاست ، به نوعي كه مي توان گفت شاعر با استفاده از تمهيداتي مانند تغيير در نوع روايت هاي اسطوره اي و شخصيت ها كه حاصل كاركرد هاي زباني ، تركيب هاي كلامي و نوشتاري در لحن و بيان شاعرانه است از آن ها اسطوره زدايي مي كند تا پس از تعامل با شعر شكل عوض كنند و تبديل به اسطوره هايي تازه شوند .
اين ويژگي شعر اورا به سمت ايجاد يك سازو كار دروني و بيروني مي برد - دروني - با توجه به اين كه شعر داراي فرم و ساختار خاص خود مي شود و مي توان از منظر هنري و زيبايي شناسي به آن پرداخت و – بيروني - به دليل اين كه شعر با توجه به حضور روايت هاي آشنا از خودش فراتر مي رود و مي تواند بر مسايل و موضوعات انساني منطبق شود و كاركرد اجتماعي پيدا كند ، چنين شعري در نهايت از پيش زمينه هاي خود – كه مضمون هاي ذهني شاعر هستند - جدا مي شود و به عنوان يك ارگانيسم زنده راه خود را پيش مي گيرد و در مسير تركيب با ذهن خواننده مي تواند به اشكال مختلف خود را بازآفريني كند . از سوي ديگر هنگام مواجهه با يك اثر خلاقه ، مي توان تمام راه هاي رفته را دوباره پيمود و شعر را با توجه به كليشه هاي شناخته شده بررسي كرد ، كه با اتخاذ اين روش ، شعر به طور ناگزير در يكي از دسته هاي ادبي و سبك هاي شعري قرار مي گيرد و چنين انطباقي نهايتا به تقليل آن اثر مي انجامد . براي گريز از چنين پيش آمدي مي توان با توجه به چشم اندازهاي مختلف به سمت آن اثر رفت و به برداشت تازه اي از آن دست يافت.
شعر پشه باند به دليل استفاده از اسطوره و بازسازي آن در فضاهايي تازه و نوپديد ، آثاري را كه از آن ها تحت عنوان راليسم جادويي نام برده مي شود ، به ذهن تداعي مي كند . چنين مقايسه اي بيانگر اين نيست كه شعر تابع آثار داستاني و به خصوص راليسم جادويي شده و در پي تقليد از اين گونه آثار است ، بلكه نزديك شدن ادبيات داستاني در دهه هاي اخير به حوزه ي شعر چنين مقايسه اي را مي طلبد ، اين شباهت به دليل نگاه به گذشته و حضور اسطوره ها و باورهاي عامه در اين اشعار است كه در رآليسم جادويي نيز همين اتفاق مي افتد . به عبارتي فصل مشترك آثار رآل مجيك و شعر پشه باند گذشته نگري است .
در اين گونه آثار برخورد هنرمند با گذشته ، به دو شكل متفاوت مي تواند خود را نشان دهد . هنرمند عناصر و مفاهيمي را از گذشته مي گيرد و بدون هيچگونه دخل و تصرفي آن ها را همانگونه كه بوده است در ذهن و آثارش تكرار مي كند ، كه در اين صورت اثر هنري صرفا بازتوليد گذشته است و اثر هنري با نوعي بازگشت روبه رو مي شود . شكل ديگر مواجهه با گذشته براي آفرينش اثر هنري ، بدين گونه است كه هنرمند گذشته را مورد بازنگري و بازانديشي قرار مي دهد كه با توجه به حضور انديشه مي توان پذيرفت كه اين عمل در يك فضاي مدرن شكل مي گيرد و به همين دليل دست آورد عمل بازانديشي نمي تواند بازتوليد و بازنمايي گذشته باشد ، بل كه گذشته و عناصري كه هنرمند انتخاب مي كند بر اساس مناسبات امروز و به مثابه ي يك كاراكتر جديد و متفاوت با آنچه بوده است ، پا به عرصه مي گذارد و هويتي تازه پيدا مي كند . در چنين وضعيتي عناصر و شخصيت هاي اثر هنري با آنچه در گذشته وجود داشته است داراي اين هماني نمي شوند و تشخص خود را عيان مي كنند . به تعبير ديگر هنرمندي كه به بازانديشي در مورد گذشته مي پردازد ، ” مسير تكامل تاريخ هنري خود را از نو ارزيابي مي كند و از نو با سنت معتبر ارتباط مي يابد “. (7) اين ارتباط با عنايت به حضور عنصر انديشه به احياي سنت نمي انجامد ، بل كه مي تواند ” به اندازه ي هر گونه نومايگي در سبك يا تكنيك مفهوم انقلابي داشته باشد. (8)
در آثار رال مجيك اشباح ، شياطين ، حيوانات و اشيا در دنيايي غير طبيعي در كنار واقعيت هاي امروز قرار مي گيرند و به نوعي با جهان امروز وارد تعامل مي شوند ، اين تعامل در جهان متن ايجاد مي شود و به دليل چند لايه بودن فضاهاي ايجاد شده بار تاويل پذيري متن نيز زياد مي شود ، به تعبير ماركز ” اين دنياي مافوق طبيعي است كه بر اساس حس همجواري در كنار دنياي واقعي حضور دارد و از طريق رآليسم جادويي خود را نشان مي دهد، اين جا لحظه و صحنه برخورد غربت و قربت است ، لحظه برخورد ناآشنايي با آشنايي ” (9) همچنين در شعر پشه باند و در آثار منتسب به راليسم جادويي مرز واقعيت و رويا نامشخص است ، با هم تركيب مي شوند و دوباره از هم فاصله مي گيرند ، همان قدر كه متن ميان واقعيت و رويا سرگردان است به همان اندازه خواننده مي تواند درگير اين سردرگمي شود ، زمان نيز همين وضعيت را دارد به نظر مي رسد متن محل تلاقي گذشته و اكنون است . در رمان هاي رال مجيك گذشته سد زمان را مي شكند و به امروز پا مي گذارد با مظاهر جهان متمدن دچار همجوشي مي شود و اين همجوشي به آفرينش دوباره ي گذشته در زمان حال مي انجامد ، حضور گذشته در امروز ، فضاي اثر را به سمت ابهام مي برد و از اين منظر جهان با تكرار رو به رو مي شود ، تكراري گنگ و مبهم كه فقط در نام ها اتفاق مي افتد و كنش هر كدام از اين نام ها - كه شخصيت هاي اثر هستند - با توجه به فضاي تازه شكل مي گيرد . در شعر پشه باند دنيا و روابط انساني حضوري ديگرگونه پيدا مي كند ، حضوري كه گاه روشن است و گاه مبهم ، شخصيت هاي اسطوره اي از بطني ديگر پا به عرصه ي وجود مي گذارند و جهان را تكرار مي كنند . اين تكرار به نوعي طنز ماجرا را دامن مي زند و تراژدي عميقي كه در پس آن پنهان است به آرامي سرك مي كشد و خود را مي نماياند . در رمان صدسال تنهايي اثر ماركز اين نام ها هستند كه در فضاهاي تازه تكرار مي شوند اما رفتارها در اثر برخورد و مواجهه با فضا شكل مي گيرد. در شعر پشه باند نيز همين اتفاق براي شخصيت ها مي افتد ، نمرود ، شيطان ، رامسس ، پشه ، همان شخصيت هاي مدفون شده در اسطوره ها نيستند ، آن ها از دل اسطوره ها زاده مي شوند اما كنش هاي شان حاصل حوادثي است كه در جهان متن به وجود مي آيد ، روال نوشوندگي و زايش هاي تازه در شخصيت آن ها مدام خود را نشان مي دهد .
در متون اسطوره اي جايگاه شخصيت ها در يك فضاي قدسي و غيرقابل تغيير تعريف مي شود ، تقدير سرنوشت شخصيت ها را رقم مي زند ، از اين منظر بينش اسطوره اي جادويي و آييني است ، جباريت براي نمرود صفتي ذاتي و غير قابل تغيير است و پشه ي حامل دستور مرگ ، بر اساس طرحي از پيش تعيين شده او را خواهد كشت ، ساختار روايت و قصه پردازي براي انسان باستاني در متون اسطوره اي به شكل يك هرم است و تمام اجزا تشكيل دهنده ي اين هرم بر اساس جبر بر هم قرار گرفته اند ، در راس هرم خدايان قرار دارند و هرچه مرتبه فروتر مي آيد شخصيت ها حقيرتر مي شوند . ” در بينش اساطيري هرچيزي ممكن است از هر چيز ديگر پديد آيد و هر چيزي با چيز ديگر تماس زماني و مكاني حاصل كند ، روال و روش دنياي اساطيري تركيب و ادغام پديده هاست .” (10) اين مشخصه بيانگر نوع تاويل انسان بدوي از جهان است و تاويل انسان بدوي پيش از آن كه عقلاني باشد بيشتر آييني و جادويي است . در واقع اسطوره حاصل تعامل ميان ذهن انسان با طبيعت است ، ” به تعبيري ديگر اسطوره يك ساخت تعيين كننده و فعال و از پيش تعيين شده براي تسلط بر ذهن آدمي نبوده است ، بل كه ذهن انسان در دل يك فرهنگ ، اسطوره را در چنين ساختي ارايه كرده است ، هم چنان كه ذهن آدمي نيز يك وديعه از پيش نهاده و جدا از رشد و تاريخيت او نيست تا فارغ از عمل طبيعت و عمل اجتماعي و فرهنگ كارايي مستقل داشته باشد ” (11) پس با اين نگرش مي توان پذيرفت كه روابط و حوادث در اسطوره فرا واقعي و غير عقلاني است . اما در روايت شعري پشه باند ساختار هرمي اسطوره شكسته مي شود و جايگاه شخصيت ها در يك سطح قرار مي گيرد ، اين ساختار نيز حاصل برخورد تاريخي ذهن شاعر با اسطوره است ، در اين فضا هيچ امر قدسي و غير قابل تغييري وجود ندارد همه ي شخصيت ها مي توانند اشتباه كنند ، دروغ بگويند ، شكست بخورند يا پيروز شوند و تمام اين اتفاقات بر اساس روابط متقابل در فضاي شعر شكل مي گيرد . در واقع شاعر در روايت شعري ، بافت معنايي قديم را مي شكند تا خود خالق فضايي متفاوت با معناي نخستين باشد ، در شعر پشه باند فقط نام ها با متن اسطوره اي مشابه هستند و اعمال و باورهايشان از آن ها شخصيت هايي متفاوت ارايه مي كند .
نمرود در شعر پشه باند بر اساس نگرشي جبري - ازلي و با طرحي از پيش تعيين شده خلق نمي شود تا به آساني بتوان او را تعريف كرد ، بلكه او در اثر هجوم فكري بي امان و لب گذاشتن بر خاطره ي رود رفته نمرود مي شود ، شخصيت نمرود در اين شعر فقط آن نمرود جبار مستتر در اسطوره ها نيست بلكه او موجودي است كه به دليل انسان بودن و نيازمندي هاي روحي - رواني اش به نوعي تلطيف مي شود تا آنجا كه خواننده مي تواند با او احساس همدردي كند و تنهايي اش را دريابد . پشه ي حامل دستور اجراي مرگ نمرود در استحاله اي طنزآميز نام پشه باند را مي پذيرد ، مامور ويژه 0-1- 1- 8 مي شود و حواپشه اي را به عنوان پاداش به او مي دهند . اما اين پايان ماجرا نيست و شعر براي آفرينش زيست جهاني خودويژه و متفاوت با آنچه در اسطوره مي شناخته ايم به سمت ايجاد روايتي نو و متفاوت حركت مي كند ، اگر در روايت اسطوره اي پشه كوچكترين و ناچيزترين مخلوقي است كه براي اجراي فرمان مرگ نمرود انتخاب مي شود شعر براي شكستن اين باور قطعي و خدشه ناپذير ، موجودات كوچكتري را تصوير مي كند و كل روايت را با اين نگاه به سخره مي گيرد .
موجودات كوچك ناديدني / سربازاني هزاربار ناچيزتر از پشه فراوانند .
با ارايه ي اين تصوير به نظر مي رسد موجودات كوچك ناديدني در متن نخستين اصلا ديده نشده اند و ظاهرا آن كه فرمان مرگ نمرود را صادر مي كند و براي اجراي اين فرمان كوچك ترين و ناتوانترين مخلوقش را بر مي گزيند تا حقارت نمرود را نشان دهد ، خود از موجودات كوچكتر بي اطلاع است و باز در ادامه ي روايت شعري براي تكميل اين نگاه و شكستن قداست و جزميت روايت اسطوره اي ، ماموريت اول و دوم پشه باند با شكست رو به رو مي شود .
جبار با لبخندي بر لب /نزديك و نزديكتر شد / و پيش از هر واكنشي / چماق فرود آمد / و يك پاي پشه باند / له شد .
در ماموريت دوم در قصر فراعنه چشم پشه باند كور مي شود .
پيش از هر گونه حركتي / سوزني گداخته از چشم چپ گذشت / و بر مخمل تخت دوخته شد.
همچنين آنجا كه پشه در استحاله اي غريب پس از مرگ نمرود تبديل به گنجشك مي شود تا گزارش ماموريتش را به يكي از فرشتگان مقرب تقديم كند ، با برنامه اي از پيش تعيين شده كه بي شباهت به داستان هاي پليسي – جنايي نيست ، توسط شاهيني كشته مي شود تا جزييات ماجرا در پرده بماند .
سرانجام در يك صبح بهاري / كله چون كدوي كرم خورده / دو نيم شد / و گنجشكي با يك چشم كور / يك پاي لنگ
پر كشيد و به آسمان رفت / تا گزارش خطيرش را / به يكي از فرشتگان مقرب تقديم كند / پيش از آن كه شاهيني بر او بتازد
و آسمان دوباره صاف شود .
شيطان در شعر پشه باند عدد 5 را 555 بار با تلفن مي گيرد كه اگر عدد 5 را به عنوان يك نماد بپذيريم – عددي كه بيشترين شباهت را به دل دارد – مي تواند مفهوم تازه اي از شيطان ارايه كند ، همچنين سلول هاي شورشي هر كدام مي توانند در فرايند حجيم شدن و رشد تبديل به يكي از همان كاراكترهاي گذشته شوند و شخصيتي ديگر را تكرار كنند ، در برشي ديگر يكي از همين سلول هاي شورشي مي تواند تبديل به روسپي عاشق مستي شود تا روزن گشوده و خونين رانش را به مرد محبوش تقديم كند ، در واقع شخصيت هاي شعر پشه باند چه شخصيت هاي انساني و چه شخصيت هاي غير انساني ” مانند شخصيت هاي ماكوندو* غريزي هستند ، متاثر از محرك هاي اصلي چون شهوت ، طمع ، قدرت طلبي ، كه در نيروهاي خام اجتماعي ، سياسي ، طبيعي حل شده اند “. (12)
با توجه به اين مقايسه و شباهتي كه ميان شعر پشه باند با آثار رئال مجيك وجود دارد ، در نگاهي كلي مي توان شعر پشه باند را تكرار آفرينش دوباره ي جهان و انسان دانست . مه بانگ نخستين و زايش جهان هايي بزرگ و كوچك و نهايتا حضور موجودي كه به دليل خودآگاهي اش نسبت به خود و جهان نه تنها زمين بلكه آسمان را نيز اسبي رام در زير ران هايش مي خواهد . اما تصويري كه از آفرينش در اين شعر ارايه مي شود با تصويرهاي قبلي و آشنا متفاوت است تمام شخصيت هايي كه در قصه ي آفرينش حضور دارند در شعر پشه باند به تعريف تازه اي مي رسند و هركدام از جايگاه قدسي و غير قابل تغيير خود نزول مي كنند و در اين ميان هبوط انسان ملموستر است . انسان به دليل نياز مندي اش داراي پايگاهي فراتر از ديگر موجودات نيست .
به روزگاري دور / فكري بي امان / بر او هجوم آورد / اسب تاخت/ در بيابان بي آب و علف / با لبي چاك چاك / به بستر رودي رسيد / كه هنوز خاطره ي نمناكي از آب هاي روان / در دل داشت / لب بر رطوبت رود رفته گذاشت / نمرود شد .
اما شعر اين نياز مندي را فقط به شكلي خاص به شخصيت نمرود معطوف نمي كند ، بلكه با تاكيد بيشتر بر نيازهاي جسمي و روحي- رواني انسان ، در سطرهاي بعدي اين وجه شخصيتي انسان را به شكلي زمانشمول براي تمام دوره ها نشان مي دهد .
سلول شورشي / نشانه اي از بي قراري / نشان نمي دهد / صبح ها صبح به خير مي گويد / شب ها مامان و پاپا را مي بوسد / و به بستر مي رود / اما به نيمه شب /قلبش از روياي طغيان مي طپد / با كمال خونسردي / از كمند سلول هاي خانواده ، محله ، شهر مي گريزد /در دور دست ها / در گوشه ي دنجي پنهان مي شود /به سلول ديوانه زيبايي / دل مي بندد / عشق مي بازند/ و ناگهان / اتفاق / مي افتد .
اين نياز سرانجام به تقابلي همه جانبه ميان انسان و آفرينش مي انجامد ، انسان بر خلاف تمام موجودات به دليل قوه ي تشخيص و خودآگاهي از جايگاه خود خارج مي شود و با تمام هستي تضاد پيدا مي كند در واقع خروج انسان از اكوسيستم هاي طبيعي و دور شدنش از زندگي غريزي سرآغاز تراژدي هاي تكان دهنده اي است كه تاريخ انسان را سرشار از سياهي و تباهي مي كند . انسان در اين سياهي گسترده كه خود ايجاد كرده است نه تنها زمين و آسمان كه انسان هاي ديگر را نيز بازيچه و دست آموز خود مي خواهد تا عطشان تشنگي اش را فرو نشاند . حال اگر به پذيريم كه آفرينش طنز است ، خنده اي از سويداي دل كه هنوز قهقه هاي ديوانه وارش شنيده مي شود ، تنها به دليل زياده خواهي انسان و تكرار اين فرايند تبديل به تراژدي هاي وحشت ناك مي شود و شعر پشه باند بدون اين كه با طرحي از پيش تعين شده در پي ارايه ي چنين معنايي باشد اين فرايند را در ادامه ي تعامل و تبادلاتي كه ميان كلمات و تصاوير ايجاد مي كند ، نشان مي دهد . اين ويژگي در ساختار شعر و تمهيداتي كه شعررا مي سازد وجود دارد.
” ابر مبهمي / ميان بود و نبود / بي رنگ تر از سايه / آرام تر از / لرزش علفي خرد ”
اين تصوير حركتي آرام ميان هستي و نيستي است . مرز ميان بود و نبود با اين تصوير خود را نشان مي دهد . سپس همنشيني و تسلسل كلمات به زايش زيست جهاني مي انجامد كه فقط در شعر موجوديت مي يابد . در اين زيست جهان آن گونه كه بيان شد با ورود به حوزه ي شك و طنز كلامي تمام شخصيت هاي آشنا ، نا آشنا مي شوند به تعبيري ديگر نوعي آشنايي زدايي اتفاق مي افتد و شخصيت هاي شعري ، كاركردي كه در جهان شعر پيدا مي كنند با آن كاركرد اسطوره اي كه مي شناسيم متفاوت مي شود و شعر در ادامه ي اين فرايند به خودبسندگي دست مي يابد . همين خود بسندگي درهاي تاويل پذيري شعر را به روي خواننده باز مي گذارد و لاجرم برداشتي كه در اين نوشتار ارايه مي شود تنها يكي از تاويل هايي است كه شعر پشه باند مي تواند داشته باشد .
شاعر براي رسيدن به چنين وضعيتي با ايجاد شك در روايت هاي اسطوره اي ، تغيير جايگاه شخصيت ها ، استفاده از عنصر طنز ، عبور از دوره هاي شعري دور و نزديك و جا به جا كردن بسياري از مفاهيم تثبيت شده ي فرهنگي به بافتي تازه در شعر مي رسد و با نگاهي نسبي شعر را از تقابل هاي دوگانه به سوي عدم قطعيت مي برد . با اين ويژگي تمام عناصر شعر از جايگاه شناخته شده ي خود خارج مي شوند و به موقعيتي ديگر مي رسند اين موقعيت نه اين كه فاقد تكيه گاه باشد بلكه تكيه گاه آن مي تواند با توجه به برداشت خواننده از شعر تغيير كند كه در اثر اين فرايند مفاهيم متقابل و متضاد – كه حاصل نگاه و انديشه ي اسطوره اي - تاريخي ما به تمام پديده هاست - مانند خوب و بد زشت و زيبا نيز در شعر صاحب تعاريف و ويژگي هاي تازه اي مي شوند آن گونه كه به راحتي مي توانند در جايگاه هم قرار بگيرند يا حتا فاقد جايگاه شوند و در نهايت از تعريفي قطعي به سوي تعريفي نسبي و منعطف حركت كنند . براي نمونه مي توان قطعه اي از شعر پشه باند را با يكي از اشعار فروغ مقايسه كرد .
من / پري كوچك غمگيني را / مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد /
و دلش را در يك ني لبك چوبين / مي نوازد آرام ، آرام (13)
به نظر مي رسد عناصر و شخصيت هاي موجود ، اين قطعه از شعر فروغ را به سوي ارايه فضايي رمانس حركت مي دهند و شعر صرفا به دنبال بيان زيبايي است ، با فاصله ي زماني 40 ساله ميان سرايش اين دو قطعه شعر ، مفهوم زشتي و زيبايي با توجه به درك شرايط تاريخي در شعر پشه باند اين گونه تغيير مي كند .
روسبي عاشق مستي را مي شناختم / كه با كارد شكافي در ران خود گشود / و روزن خونين را به مرد محبوبش تقديم كرد .
با توجه به تقابل ميان پري كوچك غمگين با روسپي عاشق مست ، ني لبك چوبين با كارد ، عمل نواختن ني لبك با ايجاد روزن خونين در ران ، همانگونه كه بيان شد جايگاه مفاهيم دوقطبي و پذيرفته شده مانند زيبايي و زشتي ، خوبي و بدي عوض مي شود ، در واقع شاعر با ارزيابي شرايط تاريخي خود ” عليه ي ميثاق هاي موجود عصيان مي كند تا ميثاق تازه اي بيافريند كه با خودآگاهي زمانه ي ما بيشتر مطابقت داشته باشد . ” (14)
شاعر از نظر ساختاري براي رساندن شعر پشه باند به چنين جايگاهي علاوه بر مواردي كه به آن ها اشاره شد ، با هدايت آگاهانه ي زبان ، انرژي دروني سرايش شعر را قطع مي كند و با از بين بردن خودانگيختگي در سرايش و قطع روايت و شروع روايتي ديگر ، در نهايت شعر را تبديل به قطعاتي مرتبط مي كند ، حاصل اين حركت خودآگاه ، شعر را از شكل تك كانوني به شعري چند كانوني تبديل مي كند كه هر كدام از اين كانون ها هم جداگانه قابل بررسي هستند و هم به صورت يك كليت مي توان به آن ها پرداخت ، همجواري جهان غير واقعي يا اسطوره اي با جهان واقعي به كمك ساختار چند كانوني اين شعر شكل مي گيرد . هر كدام از اين كانون هاي شعري مي توانند ويژگي هاي متفاوتي را نسبت به كانون هاي ديگر نشان دهند و همچنان كه به نوعي داراي تشخص هستند ، وجودشان در كنار هم براي به سرانجام رسيدن شعر ضروري است . در واقع شعر پشه باند با ايجاد چند روايت كه هر كدام زبان خاص خودشان را دارند به شعري چند كانوني تبديل مي شود ، اين روايت هاي موازي در نهايت به يك سو حركت مي كنند و يك كليت مرتبط را مي سازند . روايت شخصيت هاي اسطوره اي مانند روايت پشه ، نمرود ، شيطان و رامسس ، گذشته را به زمان حال مي آورد و روايت هاي روسبي عاشق مست و سلول هاي شورشي كه زباني امروزي دارند مانند مفاصل ارتباطي ميان گذشته ، حال و آينده عمل مي كنند و كنش هاي متقابل ميان اين روايت ها ساختار شعر را به پيش مي برد و فرم شعر را مي سازد ، تعامل ميان اين روايات با توجه به برداشت خواننده متن را به سمت تاويل هاي مختلف مي برد .
از سوي ديگر در اين شعر به دليل استفاده از اسطوره نوعي بينامتنيت نيز وجود دارد كه در پس تمام اين روايت ها قرار مي گيرد اين فضاي بينامتني در نهايت مانند نخي ظريف شعر پشه باند را از يك سو به روايت هاي ديني – اسطوره اي و از سوي ديگر به تاريخ طبري وصل مي كند . وجود همين ساختار غير متمركز در شعر تضاد معنايي ايجاد مي كند كه در اثر اين فرايند دلالت هاي معنايي از بين مي روند و ديگر شعر حامل يك حس يا يك انديشه نيست بلكه فضاي ايجاد شده همزمان در خود چند حس و چند انديشه را همراه خواهد كرد ، با اين ويژگي ، سياليت و تغيير پذيري شعر براي تمام زمان ها امري ملموس و باور پذير مي شود . در چنين وضعيتي شعر در خدمت هيچ چيز به جز خود شعر قرار نمي گيرد . در اين گونه شعر زندگي واژه در متن آغاز مي شود ، واژه در متن تبديل به كاراكتر مي شود و مي تواند نقش هاي مختلفي را به عهده بگيرد و علاوه بر اين كه واژه در چنين فضايي به ساخت معنا كمك مي كند ، در كنار كلمات ديگر مي تواند معنا را نيز مختل كند ، در اثر اين فرايند زبان نيز از قيد قدرت رها مي شود . شايد به همين دليل در بسياري از آثار شعري معاصر اگر مفاهيمي دستمايه ي شاعر قرار مي گيرد اين استفاده ابزاري است و شاعر با استفاده از اين مفاهيم در پي ارايه ي افكار سياسي – اجتماعي يا فلسفي خويش است ، در واقع زبان در برزخ نگاه دواليستي مسخ مي شود ، به عنوان نمونه آرش كمانگير اثر سياوش كسرايي شعر بلندي است كه بر اساس اسطوره ي آرش و با توجه به روايت متون كلاسيك بازآفريني شده است ، از مقايسه ي اين دو اثر متوجه مي شويم كه در بازخواني كسرايي هيچ استحاله اي براي شخصيت آرش بوجود نمي آيد ، آرش سياوش كسرايي همان است كه در متون كلاسيك وجود دارد . هر دو به نوعي انسان- خدا هستند و مي توانند كارهاي محيرالعقول انجام دهند ، شاعر فقط شكل صوري شعر را تغيير مي دهد و اسطوره ي آرش را با وزن نيمايي اجرا مي كند .
در اين وضعيت به نظر مي رسد زمان ، مكان و تمام كنش هاي انساني تابع يك جريان خطي و بدون تغيير هستند و ذهن شاعر به عنوان يك عامل كنشمند نسبت به تاريخ و فرهنگ عمل نمي كند ، اما كاركرد اسطوره در شعر پشه باند در خدمت فضايي قرار مي گيرد كه حوادث در آن بيشتر حاصل تعامل ذهن خواننده با آن فضا هستند و به همين دليل آن گونه كه بيان شد شعر به سوي يك فضاي چند مركزي و چند كانوني مي رود و عدم قطعيت بدين شكل در شعر خود را نشان مي دهد .
حواشي :
1- مزاجي ، حسين ، شعر ، انديشه هاي بنفش ، 1374 ، ناشر/مولف
2- مزاجي ، حسين ، شعر ، راز فنا ، نشر فردا ، 1377 ، اصفهان
3- مزاجي ، حسين ، شعر ، شعبده باز ، نشر روزآمد 1382 ، تهران
4- اشاره به شعر هملت از احمد شاملو
5- MANDELSHTAM OSIP شاعر روسي 1891-1938م
6- ماندلشتام ، اوسيپ ، برگزيده شعرها ، ترجمه ،نعيم بزاز عطايي ، نشر آيه مهر ، 1374 ، تهران
7- ريد ، هربرت ، فلسفه هنر معاصر ، محمد تقي فرامرزي ، انتشارات نگاه ، تهران 1387
8- همان
9- ماركز ، گابريل گارسيا ، صد سال تنهايي ، بيتا حكمي ، نشر كتاب پارسه ، تهران 1386
10- مختاري ، محمد ، اسطوره زال ، انتشارات آگه ، تهران 1369
11- همان
12- ماركز ، گابريل گارسيا ، همان
13- تولدي ديگر ، فروغ فرخزاد
14- ريد ، هربرت ، فلسفه هنر معاصر ، محمد تقي فرامرزي ، انتشارات نگاه ، تهران 1387
*ماكوندو : نام شهري در رمان صد سال تنهايي